از کاشتِ مین تا کِشت گُل

به گزارش لیسون، روایت سال های دفاع مقدس از زبان مهدی نصیری پُرهیجان و ترسناک است. از حمله های ناگهانی عراق و حرکت شبانه زیر روشناییِ نورافکن های دشمن تا حمله لشگر تانک ها و خمپاره هایی که فقط از 30 متری عمل می کردند.

از کاشتِ مین تا کِشت گُل

به گزارش لیسون و به نقل از گروه وبگردی لیسون، داستان جبهه رفتن مهدی نصیری که حالا در روستای خوزنین به باغداری و زراعت به ویژه پرورش آفتابگردان مشغول است، با عضویت او در گروه حافظان وحدت آغاز می گردد. او به واسطه عضویت در این گروه و بعد از انجام تمرینات سخت نظامی، با شهید چمران یا به قول خودش دکتر در آرام سازی برخی مناطق کشور بعد از انقلاب همراه شده است.

از سمت بوئین زهرا که به خوزنین وارد می شویم از کنار مزارع آفتابگردانی می گذریم که گل هایش رو به آفتابِ این دشت وسیع، سر بلند نموده و گلبرگ های زردرنگشان در نور و گرما می درخشند.

به شهر که نزدیک می شویم، قبرستان خوزنین در کنار جاده پیداست. خوزنین؛ روستایی است که به گفته اهالی اش از سال های دفاع مقدس بیش از 65 شهید و جانباز به یادگار دارد. حالا سقف طاقی شکل مزار شهدایش هم مانند آفتابگردان های بلند از کنار جاده معلوم است؛ فرقی نمی نماید شهدا میهمانان گمنام روستا بوده اند یا فرزندان شناخته شده این آبادی؛ در هر دو حال مزارشان با سقف هایی تعیین شده است. سقف تازه بازسازی شده روی قبر ها نشان می دهند با گذشت چند دهه از سال های دفاع مقدس؛ شهدای این روستا هنوز در یاد اهالی اش زنده اند.

نزدیک غروب است که در اطراف جاده پیرمردی با یک بیل در دست از موتوری پیاده می گردد و به سمت مزارع آفتابگردان حرکت می نماید. باوجود کلاه لبه دار روی سرش؛ صورتش از گرمی آفتاب سوخته. از نحوه دریافت بیل معلوم است که دستانش با بیل و کلنگ آشناست و لباس های رنگ روشنش از لایهٔ ظریف غبار و خاک تغییر رنگ داده است. مهدی نصیری آمده تا آفتابگردان هایی را که با دست خود کاشته و تا بلندی قد یک انسان پرورده، در تاریکی شب آبیاری کند. روز ها کارش به هرس کردن و بیل زدن و مراقبت از سایر باغ های انگور و پسته اش می گذرد و شب ها برای آبیاری به مزارعش سرکشی می نماید.

خیلی طول نمی کشد که بین حرف هایش می فهمم زندگی اش همواره این آرامش شب های آفتابگردانی را نداشته، او روز های پر از هیاهو و اضطراب جنگ را در جبهه ها دیده و هنوز هم خاطرات دفاع از سرزمین همراهش است.

معاف از سربازی، اما داوطلب دفاع از وطن

داستان جبهه رفتن مهدی نصیری با عضویت او در گروه حافظان وحدت آغاز می گردد. او به واسطه عضویت در این گروه و بعد از انجام تمرینات سخت نظامی، با شهید چمران یا به قول خودش دکتر در آرام سازی برخی مناطق کشور بعد از انقلاب همراه شده است.

با آغاز جنگ همین جوانی که به گفته خودش در 18 سالگی با نامه و واسطه و دو ماه فرار توانسته بود از رفتن به سربازی معاف گردد؛ داوطلبانه و با میل خودش، همسر و 3 فرزند و باغ هایش را رها نموده و به جبهه رفته و سال ها هم رزم جنگ های نامنظم چمران شده است.

روایت سال های دفاع مقدس از زبان او پُرهیجان و ترسناک است. از حمله های ناگهانی عراق و حرکت شبانه زیر روشناییِ نورافکن های دشمن تا حمله لشگر تانک ها و خمپاره هایی که فقط از 30 متری عمل می کردند، حرف هایی شنیدنی دارد. خودش می گوید: هرلحظه می دانستیم که ممکن است دیگر برنگردیم و جانمان را کف دستمان گرفته بودیم.

از دهلاویه که می گوید به خوبی به یاد می آورد که با چمران ایستاده و مشغول صحبت بوده که ناگهان یک خمپاره درست بین آن ها به زمین خورده، ولی عمل ننموده است.

از هم رزمانش و 24 نیروی دیگرِ تحت فرماندهی چمران و جانفشانی هایشان روایت های زیادی دارد، این کهنه چریک درباره مبارزاتشان در جنگ ایران و عراق این طور می گوید: ما در خط مقدم و نقاط شلوغ پیدایمان نمی شد. در زمان حمله دشمن چند کیلومتر بعد از خط مقدم و حتی پس از نیرو های عراقی بودیم و وظیفه داشتیم که با مین گذاری و ایجاد انفجار یا گرا دادن به نیرو های پشتیبان و بمباران منطقه، مانع رسیدن نیروی کمکی به دشمن شویم.

نصیری ادامه می دهد: وقتی هم که حمله نبود، برای آزادسازی برخی از مناطقی که در تصرف دشمن بودند برای شناسایی، گرا دادن به نیرو های پشتیبان و بمباران منطقه، کوشش می کردیم.

قهرمانان گمنام دفاع مقدس

درباره نقش زنان در دفاع مقدس از او می پرسم و این مبارز جنگ های نامنظم بین شرحاتش به زنی اشاره می نماید که در جنگ های نامنظم حضور داشته؛ فاطمه نواب صفوی دختر شهید نواب صفوی که به گفته نصیری یکی از اعضای این گروهِ تحت فرماندهی چمران بوده در عملیات های چریکی هم شرکت داشته است. نصیری در شرح شایستگی های دختر شهید نواب صفوی می گوید: او از ما چریک تر بود.

این رزمنده سال های دفاع مقدس به حضور زنان شجاع زیادی در جبهه های جنگ اشاره می نماید و می گوید: برخی از خانم هایی را که الان در تلویزیون می بینم در سال های دفاع مقدس حضور فعال داشتند. اما زنان سال های دفاع مقدس فقط آن هایی نبودند که به صورت مستقیم در جبهه ها خدمت می کردند بلکه زنانی مانند همین بانوان روستای خوزنین که وقتی مردان خانه هایشان در جبهه بودند، زندگی را به تنهایی طوری اداره می کردند که آب در دل کسی تکان نخورد و هر هفته نان می پختند و یک ماشین نان از خوزنین برای جبهه می فرستادند نیز قهرمان سال های دفاع مقدس هستند.

از خورجین رنگارنگ دست دوز موتورش چند مشت میوه نوبر فصل برایمان می آورد و چندین بار تعارف می نماید که به باغ انگور یا منزلشان در روستا برویم.

به دنبال سهم خواهی نیستم

می پرسم دوست نداشته مثل برخی ازجنگ برگشته های دیگر، بخشی از زمام اداره کشور را به دست بگیرد یا به واسطه حضورش در جبهه سِمَت و مقامی داشته و در شهر با آسودگی و امکانات بیشتر زندگی کند؟

با نیشخند از یکی از مسئولان می گوید که در جبهه حتی از تیر نیرو های خودی هم فرار می کرد و به واسطه آن رشادت ها حالا سرمایه ای هم دارد؛ اما می گوید این موضوعات اصلاً برایش اهمیتی ندارد و هیچ گاه برای حضورش در جبهه سهمی نخواسته است. او در ادامه شرح می دهد: فقط برای مردم بود که در جبهه ماندم. صدایش آرام می گردد وقتی می گوید: بهترین کاری که در زندگی ام کردم همین جنگیدن با دشمن برای نجاتِ انسان ها بود.

آسمان کاملاً تاریک شده و همه جا ساکت است، مزرعه آفتابگردان را ترک می کنم، چریک حرفه ای هنوز ایستاده تا آفتابگردان هایش را آبیاری کند

منبع: جام جم آنلاین
انتشار: 16 آبان 1399 بروزرسانی: 16 آبان 1399 گردآورنده: lison.ir شناسه مطلب: 1208

به "از کاشتِ مین تا کِشت گُل" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "از کاشتِ مین تا کِشت گُل"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید